تبليغاتX
آرش کمانگیر
آرش کمانگیر
آزاد
پنجشنبه چهارم مهر 1387
پاییز ...  

 

Feel A touch of autumn , Riding on the breeze , Sense it in the shifting wind , See it in the trees

Days are getting shorter , Gone ; the warmth of June , Reaping time of harvest , Sun is setting soon

Leaves alive so many , Dancing here and there , Rich with vibrant color , Twirling through the air

Temperatures are falling , Morning brings a chill , Robins now departing , Summer time is nil

Squirrels see how they scamper , Quickly they do flee , Picking up their acorns , Running up a tree

Wooly worms are active , See them everywhere , Always in a hurry , Dressed in winter wear

Warmth is quickly learning , Sultry days are few , Northern wind now ushers , Start of something new

Feel a touch of autumn , Summer goes away , Swirling leaves of autumn , Now come out to play

 

Let autumn touch your heart 

دوشنبه یکم مهر 1387
عشق و خرد... ...  

یکی از موهبتهای الهی  پدیده ای است به نام عشق و دوست داشتن. عشق را گونه ای از دوست داشتن می دانند که در آن یک یا دو سوی رابطه آنچنان به هم تنیده می گردند که بسیاری از کارهای خود را با یاد سوی دیگر و شاید تنها برای خشنودیش انجام می دهند.  گفتنی است که دوست داشتن را می توان در رده احساسات دانست که گونه نازل تر آن در جانوران نیز یافت می گردد.  همچنین باید بدانیم از آنجایی که عشق در گروه احساسات و عواطف قرار می گیرد با ابزاری به نام خرد کنترل و مهار می گردد.  شاید بتوان گفت که در تمامی مراحل فرایندی به نام عشق ورزیدن خرد نقشی اساسی و پیشرو دارد همچنان که در مراحل تکاملی دیگر احساسات نیز این ابزار مورد استفاده فراوان قرار می گیرد. 

بسیار شنوده ایم و خوانده ایم که عشق را با خرد سنجیده و برای برتری هرکدام بر دیگری سخنها رانده اند. شنوده ایم که خرد را مرحله ای نازل تر از عشق نامیدند و گفتند خرد نابیناست و ناشنواست و بسیاری یاوه های دگر. بنده بر این باورم کسانی که این دو مقوله را با یکدگر می سنجند نه عشق را می شناسند و نه از خرد آگاهی دارند . عشق همچون دیگر احساسات و عواطف برای تکامل خود و برای اینکه به کژی کشانده نگردد نیازمند ترازویی است به نام خرد و اندیشه . بیان سخنانی مانند اینکه در مسیر شناخت حقیقت به جایی می رسیم که خرد ناتوان شده و نابیناست و فقط باید با یاری عشق به مراحل بالاتر دست یافت و خرد را باید به کناری نهاد و  یاوه هایی ازین دست که بسیار در ادب ما دیده می گردد  ناشی ازین حقیقت است که نه عشق را می شناسیم و نه از نقش خرد آگاهی داریم که ایندو را با هم می سنجیم و این سخنان پیروان مکتب خمودگی و نادانی تصوف است که برای نااگاه نگاه داشتن مردمان و فریبشان از چنین مکرهایی استفاده می کردند تا چشم خرد مردمان ببندند و آسانتر بتوانند دریوزگی پیشه کنند.

بنابراین این گونه اندیشه ها که خرد را دون عشق دانسته و حقایقی وجود دارند که خرد از درک انها ناتوان بوده ایراد به آفرینش پروردگار داناست که ما را با خرد ناقص آفریده که در برابر برخی حقایق این جهان خرد مان ناتوان باشد.

ساده دلانه فریبمان دادند و پذیرفته ایم که:

عقل کجا پی برد شیوه سودای عشق..... بازنیابی به عقل سر معمای عشق

بنده می گویم اگر خرد نتواند به راز چیستانی به نام عشق پی برد پس با کدامین ابزار می توان آنرا شناخت و اصلا فلسفه وجود ابزاری به نام خرد چیست که نتواند پدیده های این جهان را در یابد .

بر ماست که برای خرد ارزش والا بدانیم و شکرگذار خداوند برای  موهبتی به نام خرد  باشیم  و فریب برخی نوشته ها و ابیات حیله گرانه به اصطلاح عارفانه و صوفیانه را نخوریم و اگر عاشق گشتیم خرد را به کناری ننهیم .

چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387
خیام نیشابوری ...  

آسمان ادب و فرهنگ این سرزمین کهنسال با ستارگان و اختران بسیاری زینت یافته است. یکی از بزرگان ایران زمین که اندر گفتار و کردار او بسیار گفتگو و مباحثه می گردد حکیم عمر خیام نیشابوری است. یگانه راه شناخت اندیشه و کردار خیام خواندن و غور در رباعیات این حکیم بزرگوار می باشد. خواندن رباعیات خیام  اسلوب اندیشه این ریاضیدان بزرگ دوره اسلامی را به ما نشان می دهد.

ابوالحسن بیهقی درباره اش می نگارد:"...پدران او همه نیشابوری بوده و در علوم و حکمت تالی ابن سینا و آدمی خشک و بدخلق و کم حوصله بوده است...".شیخ نجم الدین رازی که از بزرگان تصوف و مکتب عشق بوده در مرصاد العباد گوید:" ... یکی از فضلا که به نزد نابینایان به فضل و حکمت و کیاست مشهور است و آن عمر خیام است ..." والبته دشنامهای  دیگری که همه نشاندهنده این است که خیام نه تنها صوفی نبوده بلکه از دشمنان این مکتب بوده است. بنابراین رباعیاتی که بوی عشق و تصوف از آن بر می خیزد را نمی توان به او نسبت داد.

همچنین باید اشاره نمود که اندیشه خیام از جوانی تا کهنسالی  پایدار بوده و انتساب کمترین پشیمانی و ندامت به او نادرست است. خیام در آغاز جوانی می گوید:

هرچند که رنگ و بوی زیباست مرا.....چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا....معلوم نشد که در طربخانه خاک.... نقاش ازل بهر چه آراست مرا

و در دوران جوانی خود می سراید:

امروز که نوبت جوانی من است.....می نوشم از آن که کامرانی من است....عیبم مکنید گرچه تلخ است خوش است....تلخ است چرا که زندگانی من است

و رباعی زیر:

من دامن زهد و توبه طی خواهم کرد....با موی سپید قصد می خواهم کرد.....پیمانه عمر من به هفتاد رسید.....این دم نکنم نشاط کی خواهم کرد

بنابراین روشن است که در دوران گوناگون زندگانی خود خیام یک روش و منش و اندیشه مشخص داشته است  وآن هم شیوه یک دانشمند  دهری و مادی بوده است و نه یک فیلسوف مذهبی یا اهل عرفان. در کتاب " اخبار العلما باخبار الحکما" درباره ابیات و خیام  می خوانیم:" باطن آن اشعار برای شریعت مارهای گزنده و سلسله زنجیرهای ضلال بود و وقتی که مردم او را تعبیب کردند و باطن خاطرش را ظاهر ساختند بترسید و عنان زبان و قلم خود باز کشید..." بنابراین می توان دریاقت که خیام درباره آفرینش و جهان به گو نه ای دگر می اندیشید که با محیط متعصب و جبری زمانه خود متفاوت بود.

در زمانی که انسان را مقصود آفرینش می دانسته اند و باور داشتند که زمین و زمان و ستاره های آسمان برای او ساخته شده است خیام با منطق مادی خود انسان را جام جم نمی بیند و پیدایش و مرگ او را همانند مگسی ناچیز می شمارد:

آمد شدن تو اندرین عالم چیست.....آمد مگسی پدید و ناپیداشد.

همچنین خیام باور داشته که فهم و درک بشر محدود است و نمی توان دریافت که از کجا آمده ایم و به کجا می رویم؟ هیچ کس به اسرار ازل آگاه نیست و یا اینکه اصلا اسراری نیست و اگر بوده در زندگانی ما نقشی نداردو بحث پیرامون ۵ حس و ۴ عنصر بیخود است:

چون من رفتم جهان محدث چه قدیم.....تا کی ز حدیث پنج و چهار ای ساقی؟

همچنین شاید بتوان خیام را در سلم ایرانیان ضد عربی چون ابن مقفع به آفرید و بابک دانست که در ترانه های خودش پیوسته فر و شکوه گذشته را یادآوری می نماید:

آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو.....بر درگه او شهان نهادندی رو.....دیدیم که بر کنگره اش فاخته ای.....بنشسته همی گفت که کوکو کوکو

 

آری! اینها گوشه هایی از چگونگی اندیشه و گفتار خیام نیشابوری بوده است که ما را از گمراهی و سرگردانی پیرامون شخصیت و منش آن فیلسوف و ریاضیدان دوره اسلامی دور بدارد تا بزرگان خود بشناسیم و بیهوده خیام و دیگر شاعرانی که می شناسیم را از یک رده و دسته ندانیم و تفاوتها و جایگاه هر کدام را بشناسیم.

...ادامه دارد

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387
بیدار شویم ...  
۵ ماه از گشایش این خانه اندیشه سپری می گردد. درین دوره با انسانهای فرهیخته و اندیشه های والا آشنا گردیدم.  افرادی که اندیشه ها و دیدگاهی نو پیش رویم گذاشتند... افرادی که دلسوزانه اندرزم دادند و تلاش نمودند مرا بر خطاهایم آگاه سازند... کسانی که از بنده کمک خواستند و راهنمایی و  نیز افرادی که خشمناکشان ساختم ...دوستانی یافتم و از تنهایی خود به در آمدم ... اما درین گشت گذارهای خود نکته ای بوده که خیلی مرا آزار می داد و اکنون  می خواهم از آن سخن برانم...

بسیاری از وبلاگهایی که دیدم و بسیار آراسته بودند و زیبا  راوی ناله ها دردها کمبودها عقده گشاییها و به طور کلی فراق و حرمان جوانان سرزمین کهنسالمان بود. جوانانی که بارها شنوده اند:

می خوردن و شاد بودن آیین من است.............فارغ بودن ز کفر و دین دین من است

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست................گفتا   دل    خرم تو کابین  من است

همه نالان همه غمناک همه از درد جدایی شکوه دارند و ... افسوس می خوردم بر بسیاری ازین جوانان و البته با خود اندیشیدم که چگونه بوده است بدین جای رسیده ایم و در پایان بدین پرسش رسیدم که براستی از میان عشق و خرد کدامین برایمان ارزشمند است و برتری دارد؟

همانگونه که همگان می دانیم ادب این سرزمین سرشار است از کسانی که عشق را بر خرد برتری  داده اند و سخن رانده اند که خرد نابینا ست و نا توان است و .... اما در هیچ کجای نگفته اند به کدامین دلیل و از روی کدام استنتاج به چنین نتیجه ای دست یافته اند؟ بیایید شنوده های خود درباره برتری عشق بر خرد و ناتوانی اندیشه را به کناری گذارده و خود را داور کنیم که چرا و به کدامین دلیل عشق بر خرد رجحان دارد؟ به دین خودمان و آموزه های آن به ویژه کلام الهی که باز گردیم در جایی نمی بینیم که گفته باشند خرد را به کناری نهید و عشق را پیروی کنید؟ آیه ای نیست که عشق و حب را بالاتر از خرد و اندیشه بداند. تمامی آموزه هایی که عشق را برتر از خرد می دانند از صوفیه و عرفان وارد این سرزمین گردیده و پیروان مکتب مفت خوری و دریوزه گری تصوف جاهلانه یا عامدانه بدان دامن زدند.و اینگونه است که بسیاری از ما ناخواسته و بدون اندیشه ای درین زمینه و تنها با استناد به سخنان و ابیات بزرگان تصوف عشق را بر اندیشه برتری می دهیم.

اگر نخواهیم بگوییم که حتی پیشینیانمان همچون زرتشت سالها پیش آیینی سراسر خردمندانه بنا نهادند و اندیشه را مو هبتی از جانب پروردگار بزرگ می دانستند با خود روراست بوده و بنگریم که برتری دادن عشق  بر اندیشه درین سالیان دراز چه بهره و دستاوردی برایمان داشته جز محروم ماندن از یکی از موهبتهای بزرگ این جهان به نام اندیشه و به دنبال آن از تمامی پیشرفتهای امروزی و عقب افتادن از قافله تمدن و دانش؟ جز آنست که با کنار نهادن خرد و جایگزینی عشق بجای آن خود را رمه ای ساخته که همواره به دنبال شبان برای خود می گردیم؟ جز آنست که هر زمان اراده کنند ما را به سلاخی می برند و بر گرده مان بار می نهند و به ریشمان می خندند؟

آری با خود رو راست باشیم. به کدامین دلیل عشق را بر خرد برتری می دهیم که تمامی هم و غم خود را معطوف مقوله عشق می نماییم...

چهارشنبه بیستم شهریور 1387
کدامین خدای؟... ...  

پیش از اینها فکر میکردم خدا.....خانه ای دارد کنار ابرها.....مثل قصر پادشاه قصه ها.....خشتی از الماس و خشتی از طلا.....پایه های برجش از عاج و بلور......بر سر تختی نشسته با غرور.......ماه برق کو چکی از تاج او.....هر ستاره پولکی از تاج او.....اطلس پیراهن او آسمان.....نقش روی دامن او کهکشان.....رعد و برق شب   طنین خنده اش....سیل و توفان   نعره توفنده اش.....دکمه پیراهن او آفتاب.....برق تیر و خنجر او ماهتاب.....هیچ کس از جای او آگاه نیست.....هیچ کس را در حضورش راه نیست....

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود.....از خدا در ذهنم این تصویر بود.....آن خدا بی رحم بود و خشمگین.....خانه اش در آسمان دور از زمین.....بود اما در میان ما نبود.....مهربان وساده و زیبا نبود.....در دل او دوستی جایی نداشت.....مهربانی هیچ معنایی نداشت.....هرچه می پرسیدم از خود از خدا.....از زمین از آسمان از ابرها.....زود می گفت این کار خداست.....پرس و جو از کار او کاری خطاست.....هرچه می پرسی جوابش آتش است.....آب اگر خوردی عذابش آتش است.....تا ببندی چشم کورت می کند.....تا شدی نزدیک دورت می کند.....کج گشودی دست سنگت می کند.....کج نهادی پای لنگت می کند.....تا خطا کردی عذابت می کند.....در میان آتش آبت می کند.....

با همين قصه دلم مشغول بود..... خوابهايم خواب ديو غول بود.....خواب مي ديدم که غرق آتشم.....در دهان شعله هاي سرکشم....در دهان اژدهايي خشمگين.....بر سرم باران گرز آتشين.....محو مي شد نعره هايم بي صدا.....در طنين خنده خشم خدا..... نيت من در نماز و در دعا.....ترس بود و وحشت از خشم خدا.....هرچه مي کردم همه از ترس بود.....مثل از بر کردن يک درس بود....مثل تمرين حساب و هندسه.....مثل تنبيه مدير مدرسه.....تلخ مثل خنده اي بي حوصله.....سخت مثل حل صدها مساله.....مثل تکليف رياضي سخت بود....مثل صرف فعل ماضي سخت بود.....

تا که يک شب دست در دست پدر....راه افتادم به قصد يک سفر....در ميان راه در يک روستا.....خانه اي ديدم خوب و آشنا.....زود پرسيدم پدر اينجا کجاست؟.....گفت اينجا خانه خوب خداست.....گفت اينجا مي شود يک لحظه ماند.....گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند.....با وضويي دست و رويي تازه کرد.....با دل خود گفتگويي تازه کرد.....گفتمش پس آن خداي خشمگين.....خانه اش اينجاست؟ آنجا در زمين؟.....گفت آري خانه او بي رياست.....فرش هايش از گليم و بورياست.....مهربان و ساده و بي کينه است.....مثل نوري در دل آيينه است.....عادت او نيست خشم و دشمني.....نام او نور و نشانش روشني.....

خشم نامی از نشانیهای اوست.....حالتی از مهربانیهای اوست.....قهر او از آشتی شیرین تر است.....مثل قهر مهربان مادر است.....دوستی را دوست معنا می دهد.....قهر هم با دوست معنا می دهد.....هیچ کس با دشمن خود قهر نیست.....قهری او هم نشان دوستیست.....تازه فهمیدم خدایم این خداست.....این خدای مهربان و آشناست.....دوستی از من به من نزدیکتر.....از رگ گردن به من نزدیکتر.....

آن خدای پیش ازین را باد برد.....نام او را هم دلم از یاد برد.....آن خدا مثل خیال و خواب بود.....چون حبابی نقش روی آب بود.....می توانم بعد از این با این خدا....دوست باشم دوست پاک و بی ریا.....می توان با این خدا پرواز کرد.....سفره دل را برایش باز کرد.....می توان درباره گل حرف زد.....صاف و ساده مثل بلبل حرف زد.....چکه چکه مثل باران راز گفت.....با دو قطره صد هزاران راز گفت.....می توان تصنیفی از پرواز خواند.....با الفبای سکوت آواز خواند.....می توان درباره هر چیز گفت.....می توان شعری خیال انگیز گفت.....

از قیصر امین پور وبرگرفته از وبلاگ " در هوای دوست

یکشنبه دهم شهریور 1387
به کجا چنین شتابان؟... ...  

بسياري از جوانان سرزمين کهنسالمان داراي تحصيلات دانشگاهي هستند و يا برايش در تکاپو. اين موضوع در نگاه نخست بسيار ارزشمند جلوه مي کند اما زماني که مي بينيم با چنين تعداد از فرهيختگان همچنان اندر خم کوچه نخست هستيم مي پرسيم چگونه است کشورمان که براي رساندن اين حجم از جوانان خود به چنين جايگاهي  هزينه هاي بسيار گزافي مي پردازد نمي تواند شکوفه هاي خود را ميوه نمايد؟ و چرا گلستان دانش و ادب اين سرزمين بارور نمي گردد؟ چرا همچنان روي به آنسوي درياها داريم و پيشرفت را در آنجا مي جوييم ؟ چرا سالانه حجم بسيار قابل توجهي از برنايان اين مرزو بوم خان و مان و خانواده و بزرگي خود را بر جاي مي نهند و به روياي زندگاني بهتر رهسپار آنسوي درياها مي شوند و کشور خود به فراموشي مي سپارند؟ مگر آنجا چه دارد که اينجا نمي توان از آن سراغي يافت؟ و يا خواسته هاي اين جوانان چيست که برايش خانواده خود فدا مي کنند و ...؟  گفته می شود نخستين و مهمترين هدف که بسياري از جوانان خواستار آنند ادامه تحصيل خود در يکي از دانشگاههاي آن سوی مي باشد اما به راستي چه تعداد ازين جوانان وارد دانشگاههاي برگزيده آنسوي مي گردند؟ بسياري از جوانان ما وارد دانشگاههاي دسته دوم و سوم و... که نشاني در توليد علم نداشته و ندارند شده و سعادت خود در آن مي جويند. پس روشن است جوانان ما تنها به دليل آنکه ازين کشور بروند آماده هرگونه شرايطي مي گردند. خب. بسياري از ما اينجا زندگي مي کنيم و با شرايط خود آشناييم.  

ديده ايم افرادي را که با پشتيباني بزرگان و با يک زنگ ناقابل در بهترين دانشگاههاي کشور درس خوانده اند. دانشگاههايي که زمانی تنها به مدد کوشش و دانش و هوش رام شايستگان مي شدند اکنون با دريافت مقداري پول ارزش و اعتبار خود به بازار مي برند و با جذب توانگران و مالداران اميدهاي جوانکان کوشا ي اين سرزمين را به قربان مي برند. و  استادان  اين دانشگاهها. که همگي بدون شک در رشته خود جزو پنج نفر نخست و برگزيده اند و حتي يک قطار باري توانايي حمل اسامي و عناوين مقاله هايشان را دارا نيست. مقاله هايي که همگان دانند ميوه و نتيجه تلاش دانشجويان بيچاره و کوشايي است که در چنگال حضرات به دام افتاده اند و مرده شور نظام آموزشي نمره محور اين سرزمين را ببرد که... مقاله هايي که گهگاه براي کشور خودمان چيزي ندارد و فراموش نمي کنم جدلهايي که  هنگام طراحي موتور توربو فن و بر اساس داده هاي کشور آمريکا داشتيم. بگذريم... استادان و حضرات والا و بزرگوار به اين کشور و مردمان آن تنها براي تفاخر و برتري فروختن مي نگرند و بس. همچنين است ارزشي که به درس آموختگان اين سرزمين داده مي شود که از ناچيز کمتر است. در سيستم اداره کشور کمتر جايي است که به تحصيل کردگان بها دهد و از آنان کار بخواهد چرا که کارفرماي ما شرايط اسف باري دارد که همگان دانيم. براستی تاکنون اندیشیده ایم با این حجم از مقالات اکتشافات و اختراعات در المپیادها و ابداعات که استادان و دانشجویان این سرزمین دارند همچنان اندر خم یک کوچه هستیم واینجاست که باید گفت:

به کجا چنین شتابان!... 

جمعه هشتم شهریور 1387
ز ورزش کژی زاید و کاستی... ...  

سالها پیش که حکیم بزرگ توس بیتی به همین سیاق سروده بود هرگز گمان نمی برد زمانی خواهد رسید که ورزش آفت و آسیب جسم و جان ایرانیان گردد. نگاهی به ورزش و دستگاه گسترده آن بیاندازیم تا بهتر بدانیم که چرا ورزش را مایه کژی و سستی می دانیم.

کافی است تنها نگاهی به کاروان پهلوانان و گردان ایران زمین در بازیهای المپیک امسال بیاندازیم. بسیاری از امیدهای کسب نشانهای زرین و فوق زرین در همان گامهای نخست و برابر هماوردانی نه چندان بنام شکست را پذیرفتند.

کشتی که هنوز هم خیره سرانه آنرا ورزش نخست خود می دانیم و برایش هزینه های گزاف از گرده این مردم ساده دل می کنیم نه تنها نتوانست از آبروی خود دفاع کند بلکه آبرو و ارزشی که در سالیان پیش برایش گرد آمده بود را به هدر رفته می بیند. پولهای بادآورده فراوانی که دارایی مملکت است به آسانی و در مقابل شکم گرسنه کودکان محروم زابلی و ایلامی و کرد و... و تنها در سایه دشمنیها و منیتها و خودخواهیهای ساکنان فدراسیون نشین به هدر می رود تا پهلوانان پوشالی خود را برای کسب آبرو در عرصه های جهانی با بهترین و شیک ترین لباسها به میدان بفرستیم و شود آنچه که میدانیم.

از گلادیاتورهای قرن بیست و یکمی چه بگویم که تنها به مدد چند روپایی و دریبل به آنچنان داراییهای کهکشانی دست می یابند که هوش از جوانان و کودکان بیگناه این سرزمین ربوده و همگی در اندیشه گلادیاتور شدن درس و مشق و کار و فکر و اندیشه به سویی نهاده و روزانه به فکر نو کردن پوسترهای پهلوانان کاغذی خود که پشیزی ادب و دانش ندارند می باشند تا گلادیاتور شوند و به آسانی بتوانند به داراییهای آنچنانی دست یابند که پدرانشان پس از عمری تلاش و کوشش بدان نرسیدند.

آری! کمترین ایراد و کاستی ورزش این است که جوان این سرزمین می اندیشد به آسانی و با چند زیر گیری و یا چند دریبل می تواند از عمری کار کردن و زحمت کشیدن برهد و نومیدانه که این باور صادق است.

ورزشی که تندرستی و سلامت جسم را نشان کرده بود اکنون به پوسیدگی روح و اندیشه و در نهایت مملکت می انجامد. بنگرید به کردار نادرست و پوسیده ورزشکارانمان پس از باختهایشان و ان سخنان سخیف و بی پایه در مقصر دانستن زمین و زمان و داور و ورزشگاه و مردم و امکانات و ... آری! مردمی که از شکم خود زده حق خود از بیت مال به جوانک بی ادبی می بخشند  تا برایشان  افتخار آفرینی کند متهم به کوتاهی و کم دادن از سهم  ونبود امکانات آنچنانی  می شوند. و یا کردار این ورزشکاران پس از بردها و بی آبروهایی که خود بهتر می دانید.

جوانانی می شناسم که به رغم شور و هیجان بسیار برای کسب دانش تنها به دلیل فقر و نداری از کسب آن باز می مانند و دوستانی که برای ساخت وسیله ای که گره ای از مشکلات این مرز وبوم بگشاید در حسرت تنهایک بیستم از قراردادهای ورزشکاران عزیزی هستند که نه تنها درمیدان ورزش شکست خورده اند میدان زندگی را هم واگذار کرده اند هستند. مردمانی که خرج بستری دلبستگان خود ندارند و پیرمردانی که برای تامین هزینه دانشگاه فرزند خود خیابانهای شهر جاروب می کنند. راههای خراب و آنچنانی و کمبود کتاب و دراین زمانه رایانه برای آموزشگاهها و دانشگاههایمان و قس علی هذا. 

به کجا چنین شتابان...

   

یکشنبه سوم شهریور 1387
و ما... ...  
...

همان زشت شد خوب و خوب شد زشت....شده راه دوزخ پدید از بهشت....دگرگونه شد چرخ گردون به چهر....از ایرانیان پاک  ببرید مهر....کزین پس شکست آید از تازیان....ستاره نگردد مگر بر زیان....چو با تخت منبر برابر شود....همه نام بوبکر و عمر شود....تبه گردد این رنجهای دراز....نشیبی دراز است پیش فراز....ز پیمان بگردند و از راستی....گرامی شود کژی و کاستی....پیاده شود مردم رزمجوی....سوار آنکه لاف آرد و گفتگوی....کشاورز جنگی شود بی هنر....نژاد و بزرگی نیاید به بر....رباید همی این از آن آن ازاین....ز نفرین ندانند باز آفرین....بداندیش گردد پدر بر پسر....پسر هم چنین بر پدر چاره گر.... شود بنده بی هنر شهریار....نژاد و بزرگی نیاید به کار....از ایران و از ترک و از تازیان....نژادی پدید آید اندر میان....نه دهقان نه ترک و نه تازی بود....سخنها به کردار بازی بود....زیان کسان از پی سود خویش....بجویند و دین اندر آرند پیش....چو بسیار از این داستان بگذرد....کسی سوی آزادگان ننگرد....بریزند خون از پی خواسته....شود روزگار بد آراسته....دل من پر از خون شد و روی زرد....دهان خشک و لبها پر از باد سرد....

 حکیم فردوسی توسی

پنجشنبه سوم مرداد 1387
زندگی زیباست... ...  

گفته بودم زندگی زیباست.... گفته و ناگفته ای بس نکته ها اینجاست....آسمان باز....آفتاب زر.... باغهای گل.... دشتهای بی در و پیکر....سر برون آوردن گل از درون برف....تاب نرم رقص ماهی در بلور آب....بوی خاک عطر باران خورده در کهسار.... خواب گندمزارها در چشمه مهتاب....آمدن رفتن دویدن....عشق ورزیدن.... در غم انسان نشستن....پا به پای شادمانیهای مردم پای کوبیدن....کار کردن کار کردن.... آرمیدن....چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن....جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن....گوسفندان را سحرگاهان به پای کوه راندن....همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن....در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن....نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن....گاه گاهی.... زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته....قصه های درهم غم را ز نم نم های باران شنیدن....بی تکان گهواره رنگین کمان را....در کنار باد دیدن....یا شب برفی پیش آتشها نشستن....دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن....آری آری زندگی زیباست....زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست.... گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست.... ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

برگرفته از منظومه آرش کمانگیر از سیاوش کسرایی

جمعه بیست و یکم تیر 1387
...شیخ بوالحسن ...  

  زماني پيش با احوالات مردي از ديار دلسوختگان و شوريدگان این دیارآشنا گرديدم که فکر ما را خود ربوده است. بر آن گشتم تا بيشتر در احوال و حالات آن بحر اندوه  غور نمايم. شيخ بوالحسن خرقاني. باشد که شيخ ما را مدد  نموده و از اين قيل و قال برهاند.

آنچه که برایم در زندگانی شیخ گیرا و جذاب بود آنست که شیخ  خانقاه خود به دست خود وبا نان بازوی خود  اداره می نمود و حتی به گاه کهولت نیز به فکر بیکارگی و گدایی از توانگران نبود چه بسیاری از آنکسان که خود را شیخ نام نهادند و خرقه به تن کردند عمری را در گدایی از مالداران و بیکارگی سپری نمودند و با نام حقیقت به نبرد با شریعت شتافتند و سخنان یاوه بسیاری گفتند که مغزها تباه ساخت و دلها پریشان.

 البته  شیخ هرگز شریعت را بسان بسیاری از هم پوشان خود  به کنار ننهاد. قطب بازی و مرید پرستی پیشه خود نساخت و کارهای ناگفتنی و معجزه گونه به خود نسبت نداد.  شيخ خود را در خداي غرق مي ديد با اين حال برتري انسان بر انسان را نهي فرموده و طريق وصول به حق را در خدمت به خلق مي ديد.

خدايا! از آن خلعت که بايزيد را فرمودي و بوالحسن را بهره بخشيدي ما را نيز آن ده.

 واما کلماتی چند از شیخ بوالحسن: 

شبي نماز مي کرد. آوازي شنود که هان! بوالحسن ! خواهي که آنچه دانم از تو با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟ شيخ گفت: بار خداي ! خواهي تا آنچه از رحمت تو مي دانم  و از کرم تو مي بينم با خلق بگويم تا ديگر هيچ کس سجودت نکند؟ آواز آمد: نه از تو نه از من.

از شيخ پرسيدند: جوانمردي در چيست؟ گفت: آن سه چيز است: نخست سخاوت و دوم شفقت بر خلق و سوم بي نيازي از خلق.

در احوال اين شوريده و دلسوخته آورده شده که خرکچي بوده و خود فرموده: از راه خربندگي به خداشناسي دست يافته است. ونيز آورده شده است که شيخ  امي بوده و به هر حال عربي نمي دانسته است.

شيخ گويد: حق تعالي قسمت بندگان پيدا کرد. هريک نصيب خود برداشتند. نصيب جوانمردان يعني اوليا اندوه بود.

و گويد: عالمان آن گويند که شنوده باشند و جوانمردان آن گويند که ديده باشند.

نقل است که شخصي برشيخ آمد وگفت:دستوري ده تا خلق را به خدا بخوانم. گفت: زنهار تا به خويشتن نخواني.گفت: شيخا ! خلق به خويشتن دعوت توان کرد؟ گفت: اري که ديگر کس دعوت کند و تورا ناخوش آيد نشان آن باشد که به خويشتن دعوت کرده باشي.

نقل است که باغکي داشت.يک بار بيل فرو برد نقره برآمد.دوم بار فرو برد زر بر آمد. سوم بار مرواريد و جواهر برآمد.ابوالحسن گفت: بار خدايا ! ابوالحسن بدين فريفته نگردد.من به دنيا از چون تو خداوندي باز نگردم.

 

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
...پاسخی دوستانه به نظری دوستانه ...  

ممنون از حضور شاداب دوست گرامی!


امابنده نفهمیدم که " به حرفهای چه کسی بسنده " کرده ام؟  حقیر تنها پرسشهایی از منش برخی بزرگانمان طرح نمودم که نیازمند پاسخ است و تکرار می کنم پاسخ و نه خدای ناکرده چیز دیگر. 


آری! بنده هم باور دارم که سنجش درستی و راستی یک شخص بر اساس کردار گفتار و اندیشه او  می باشد. اما در زندگی حافظ کدامین کردار نیکو دیده می گردد که برای ایرانی و ایران باشد ؟ و سعدی نیز.
آیا جز آن است که در ستایش حاکم دوران می سرودند و  سیم پاره ای می ستاندند؟ و مردمان را با نبردهای بیهوده بین شریعت و طریقت  و همچنین شیخ و رند و نیز خانقاه و مسجد به بیراهه می کشاندند ؟ 

شما حافظ را به سان استوانه و بزرگی در دوران خودش می شناسید. ولی آیا به راستی اینگونه بوده است ؟ و اگر اینگونه بوده به کدامین دلیل حافظ بزرگ بوده است ؟ پاسخ این پرسش تنها جمله ای ست و نیازمند دیدن باطن کردار حافظ  نمی باشد. گفتنی ست که بنده  حافظ را تنها غزلسرای بزرگی می دانم وبس.

آن حکیم فرزانه توس که به درستی می ستاییمش سختیهای مردمان پیرامون خود دید و برایشان نسخه ای پیچید تا کرامت و عظمت خود باز یابند ولی از شیوخ  سخن چنین کرداری ندیدیم.

 آری! حافظ قرآن از بر بوده ولی آیا مگر تیمور لنگ پای خون آشام نیز حافظ قرآن نبوده ؟...
 
لسان الغیب دانستن حافظ بسیار بیهوده و پوچ است و از ساده دلی مردمان این دیار برآمده است. تنها خداوند بزرگ غیب را می داند و بس.(قرآن و نه پندار و فکر خود). آنطور که گفتی بنده تناقضاتی در حرفهای این دسته از بزرگان خانقاه نشین نیافتم بلکه معیار دانستن سخنانشان را اشتباه می دانم.


نه حافظ نه مولانا و نه سعدی و دگران معیار ما نیستند چه آنکه کلامشان با همدگر نیز تفاوت آشکار دارد و معیار دانستن همزمان همگیشان نشان از کوته فکری دارد.

اما بسیار تاکید داری که پشت کلام آنها دریاهایی از علم و دانش و... نهفته است. و کلام شان را دارای ظاهر و باطن می دانی. این موضوع نه تنها در مورد این بزرگان بلکه بسیاری از بزرگان دیگر که به بزرگ بودنشان باور داریم صادق است. و اینجا ایراد کار ماست.

ما ابتدا بزرگ بودن برخی را پذیرفته ایم و سپس به دنبال جستجو کنکاش و البته بیشتر علت تراشی برای گفتار و کردارشان می پردازیم و این نادرست است. آنچه از گفتارتان بر می آید آنست که شما سعدی و حاقظ و ... را از بزرگان دانسته و هرگونه پرسش درباره آنها را با توجه به فرض بزرگ بودن آنها پاسخ می دهی در حالیکه نخست باید دید ایا شخص مورد نظر گفتارهایی و کردارهایی برای تعالی روح و جان و میهن خود داشته؟ خود چگونه زیسته اند؟ و پاسخها را با معیارهای راستی و درستی سنجید تا به بزرگ بودن یا نبودن آنها پی برد.

  بنده باور دارم کلام این بزرگان بسیار روشن و بدون ابهام است و نیازمند تفسیر و افزودن تصورات و پندارهای خود بدان نیست.( تعابیری چون شادی بینهایت و گلستان بی خار و ...)


 واما قرآن.


کتاب هدایت و راهنمایی انسانها گمراه کننده نیست . وچنین خیالی داشتن ستم است به آن. آیات قرآن دو دسته اند: محکم و متشابه.( از خود قران می گویم  و نه پندار خود یا دگری)  که محکمات را ما می توانیم بدون نیاز به تفسیر دریابیم و متشابهات که آیات چندان زیادی نیستند از حوصله بحث ما خارجند که البته درک آنرا به تکامل بیشتر جوامع بشری نسبت می دهند. همچنین آیاتی در قرآن است که منسوخ شده اند( از خود قرآن می گویم نه پندار و فکر خود) که باید آنها را بشناسیم و بدانیم کاربردی ندارند. آری! خوارج گمراه شدند چون قرآن نمی شناختند. چون پندار خود و گمان خود به جای اندیشه خود گرفتند و این کاریست که بسیاری از ما هر روزه انجام می دهیم.

یادآور شوم که صرف قدمت داشتن نمی تواند دلیل درستی یا نادرستی چیزی باشد. اینکه چون سعدی و حافظ و ... چندین سده است که در یادها هستند پس بر حقند بسیار اشتباه است چه آنکه تمدن اینکاها دوهزار سال پابرجا بودند و برافتادند و آتش پرستی مدتهای مدید در این سرزمین جای داشته و بر افتاده و این یادآور این آیه از قرآن است که بت پرستان در پاسخ اینکه چرا بتها می پرستند گفتند: ما پدران خود بر این کار دیده ایم. افزون برآنکه شاید تا چندین سال دگر این کتابها برافتند...

و من نفهمیدم چرا باید اسلام عوام داشته باشیم ( شریعت ) و اسلام خواص (
طریقت )؟  چگونه گشته عده ای  اصول سه گانه اسلام را با اصول هفتگانه تصوف جابجا می کنند؟ و سخن در این باره بسیار است. گاهی خود احساس سرگشتگی بسیار درین مفاهیم می کنم. کدامین انها درست است؟ و...

در نهایت بگویم که بنده فقط در منش این بزرگان چند پرسش طرح نمودم شاید شک حاصل ایمانمان بیفزاید و شاید مارا به اشتباهمان واقف گرداند.

پی نوشت: ابتدا از همه دوستان گرانقدری که بنده را شرمسار نمودند سپاسگذاری نموده وبرایشان کامیابی آرزو می کنم... بنده هنوز در تهران نیستم... البته به زودی باز خواهم گشت و مطلبی درباره شریعت و طریقت و ... خواهم نگاشت...که بدفهمیهای بسیاری از آن بر می خیزد...

آری آری جان خود در تیر کرد آرش.... کار صدها صدهزاران تیغه شمشیر کرد آرش

جمعه هفتم تیر 1387
بدرود... ...  

درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود.... که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود...

برآ ای آفتاب ای توشه امید.... برآ ای خوشه خورشید.... تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب.... برآ سرریز کن تا جان شود سیراب.... چو پا در کام مرگی تند خو دارم.... چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاشجو داریم.... به موج روشنایی شست و شو خواهم.... ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم....

پی نوشت: آخرین مطلب بنده تا بیست روز دیگر.... امشب راهی دیار تفتیده جنوب خواهیم گشت.... البته برای بار دوم ....

خداوند پاک همه را دست گیرد.... و ما را به سوی حقیقت رهنمون گردد....

چهارشنبه پنجم تیر 1387
جور دیگر... ...  

چندی پیش مطلبی با نام "... رنج یا گنج؟..." نگاشتم و بسیار مورد داوری دوستان قرار گرفتم. در آن مطلب بنده بدون آنکه بخواهم درباره بزرگان و مفاخر سرزمین خود داوری کنم تنها به  برداشتهای خودمان از سخنان آن بزرگان اشاره کردم. گفتم که در سخنان پاره ای از بزرگان کار و کوشش درین دنیا ستوده شده و سستی و تنبلی و کام ستاندن از دنیا نکوهیده گشته و در واقع دنیا را مزرعه ای برای جهان دگر دانسته اند. پاره ای دگر از بزرگانمان نیز باور دارند که می و انگبین از حور و قصور برتر و حتی گفته اند چون پاداشی را که در جهان دگر داده می شود می توان درین دنیا یافت چه نیاز به کوشش برای جهان دگر؟  و نهایت آنکه فلسفه خود را بر کام ستاندن از دنیا قرار دادند و ....

 روشن است که این دو فلسفه زندگانی با هم تفاوت آشکار دارند و نیازمند کنکاش و غور بیشتر و چه بسا ترجمه به زبان اندیشه اکنون. اما آنچه مرا شگفت زده کرد نظرات عده ای از دوستان بود که گفتند:" برداشت خیام وحافظ و سعدی و ... از اسلام و قرآن خیلی درست تر و خالص تر از برداشت ماست..." ( نقل به مضمون) و بنده نفهمیدم که چرا برداشت سعدی و حافظ و خیام باید از برداشت دیگران برتری داشته باشد؟ آیا سعدی تنها به دلیل آنکه کتابهای بوستان و گلستان نگاشته و در شعر وشاعری یکه تازی می نموده در میدان اندیشه نیز صاحب نظر بوده است ؟ و یا اینکه چون حافظ را خدای غزلسرایی می شناسیم دگر هر چه گفته برایمان درست است و باید چشم و گوش بسته آنرا بپذیریم؟  و  یا چون اینها در گذشته ای نه چندان نزدیک می زیستند صاحب برداشت درست و با ثبات از اسلام و قرآن گشته اند؟ به چه دلیل ما سعدی حافظ و مولاناو... را صاحبان اندیشه می شناسیم؟ 

 آیا بزرگ شناختن آنها بدین دلیل نیست که از دبستان به ما آموخته اند که اینها از بزرگان هستند؟ آیا بوده است زمانی که به خواندن نوشته های شان اختصاص داده و در کردارو گفتارشان غور و بررسی کنیم ؟ آیا نبوده همین سعدی شیرین سخن که یک مدح او در باره سعدالدین زنگی شیراز به حرکت می آورده ؟ شاعری که هنگام یورش سهمگین مغولان و آن کشتار هولناک نه تنها سخنی در بر انگیختن مردمان به دفاع و پاسداری نسرود بلکه با سرودن  ابیاتی در ستایش عشق و یار و ... مردمان از جنبش باز داشته ؟ من نمی دانم مردمانی که جان خود در خطر دیده و ناموس خود در تاراج یار چرا می خواستند؟  آیا شیخ مصلح الدین نمی توانسته مردمان را علیه یورش ویرانگر  وخانمان برانداز مغول برانگیزد ؟ آیا از یورش مغولان آگاهی نداشته و یا ایرانی نبوده ؟ آیا چنین فردی را در اسلام و قرآن صاحب نظر دانستن نشان از سادگی و ساده دلیمان ندارد؟ و یا حافظ شیرین سخن به هنگام یورش بسیار نابودگر آن لنگ پای آدمکش که در کرمان از سرها مناره ها ساخت و حافظ  تنها در اندیشه دیدن رخ یار در پیاله و  نجات وقت سحر از غصه بوده. و آن اشعار سخیف برای ستاندن مال از حاکمان زورگو و سفاک دوران. آیا به ما نرسیده بود: دوست داشتن میهن از ایمان است؟ "سر به سر تن به کشتن دهیم" را چه شده بود؟...

آری! درین باب سخن بسیار است... و کوتاه سخن آنکه خرد و عقل خودمان را ناقص نشماریم که ستم به ذات پاک خداوندی است و بیهوده افرادی را که در گذشته می زیستند و چندین اثر ادبی داشتند را راهنمای خود ندانیم و بسیار بسیار بر ماست که هر چه به ما رسد در آن کنکاش و غور و بررسی کنیم و به یاری خرد درست از نادرست و سره از ناسره باز شناسیم...در فرصت مناسب به این مطلب بیشتر خواهم پرداخت...

چشمها را باید شست... جور دیگر باید دید...

سه شنبه چهارم تیر 1387
وباز... ...  

توفیق بهر ما شد و دگر بار توانستیم  خدمت دوستان بنماییم.... سفر مان به دیار تفتیده جنوب ناتمام ماند و برای پاره ای از کارها ناگزیر به بازگشت شدیم....البته موقت...گرمای هوا بسیار کلافه مان کرده بود و البته ندانم کاریهای عده ای بر کلافه گیمان می افزود....

دوستی پیغام گذارده بود و از ستمهایی که بر بهاییان رفته سخن راند. بنده را به مظلوم نمایی این بهاییان که تنها مرام پایداری است که از روز نخست بدان پایبند بودند کاری نیست. ولی اینها واقعا برای فکر و اندیشه های مردم سم اند و خانمان بر انداز.

آن پیشوای دیوانه شان که خود را باب می خواند و نماینده امام غایب و مظلوممان پس از مدتی کتاب آورد و خود را پیامبر خواند وآنگاه خدا....  و آمیخته ای ار پارسی و تازی را کتاب خود می خواند....وآن رسواییها به بار آورد.... و دیوانه پس از او همان شیوه دنبال نموده و خود را زمانی باب و زمانی پیامبر و زمانی خدا خوانده و.... واینگونه اند.... هیچ مرام استوار و همیشگی نداشته و همواره مادی یا معنوی دریوزگی پیشه خود ساخته اند... و  کوس مظلومیت سر می دهند... بسیار قبیحندو بسیار پست.... و بر ماست که مظلوم نمایی شان فریبمان ندهد ...

 دلم از مرگ بیزار است....که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است....ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است....ولی آن دم که نیکی وبدی را گاه پیکار است....فرورفتن به کام مرگ شیرین است....همان بایسته آزادگی این است....

یکشنبه دوم تیر 1387
مانیستیم! ...  
آری! آری! زندگی زیباست...

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست...

گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست...

ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست...

پی نوشت :فکر کنم این آخرین مطلب من برای یه مدت نه چندان کوتاه باشه.... آره.... درست فکر کردین.... یه مدتی رو بنده خارج تهران سپری می کنم....و دسترسی به نت ندارم.... اینارو گفتم اگه زمانی دوستانی اومدن به کلبه  کوچک و محقر ما.... و اظهار لطف نمودند..... و بنده نتوانستم پاسخگو باشم.... بدانند که از روی ناچاری ست .... که نمی توانم محبتشان جبران نمایم....

ایزد منان همه را دست گیرد و دلهایمان نگاه داردو دلهامان سرشار از حقیقت نماید و به ویژه حقیر را مدد فراوان نماید...

 

 

lt;br> Omide-Khaste.Blogfa