گفت: تو چرا عشقو مقدس نمی دونی؟! شکست عشقی داشتی؟!
گفتم: چون عشق از خودخواهی آدمی سرچشمه می گیره. تو از طرفت خوشت میاد و تصمیم می گیری که اونو مال خودت کنی. به دستش بیاری. چون می خوای زیباییها و کمالات رو به مالکیت خودت در بیاری و این به خاطر اینه که خودتو می خوای. این رابطه از نظر من قشنگ نیست.
گفت: خب حالت دیگه اش اینه که من هر کاری انجام میدم به خاطر خواست و دلخوشی محبوبم باشه و اگه در طرف مقابل غرق بشیم دیگه خودمون نیستیم. از کجا معلوم طرفمون آدم سالمی باشه؟! از کجا معلوم این عشق دو طرفه باشه؟!
ومن فقط لبخند زدم.
+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 12:50 توسط
|
پسرک تنها بود. وقتی دخترها و پسرهای جوان را دست در دست ِ هم و خندان و در فکر ساختن آشیان می دید٬ بی اختیار غم می خورد. نه اینکه حسود باشد. نه. بلکه با خود می اندیشید: پس من چه؟! مگر من چه کم از دیگران دارم؟! و کدام انسانی دیده اید که خودخواه نباشد؟!
پسرک خوش قیافه بود و فرهیخته. نه شرارتی در جانش و نه بلاهتی در فکرش اما کسی جذبش نمی شد. در زندگی اوقاتی هست که آدمی مجبور است شکیبایی پیشه کند و اگر نکند چه کند؟! پسرک صبر می کرد صبری تلخ و جام اندوه را جرعه جرعه سر می کشید.خودش و دوستانش به این نتیجه رسیده بودند که نیرویی در وجودش دخترکان را ازو می رماند همچون دو قطب همنام یک آهنربا. به هر حال این قسمتش بود اما مگر تنهایی جوان٬ قسمت سرش می شد؟! جوان می خواست کامل شود. بدو آموخته بودند که کسی هست که کاملش می کند اما نگفته بودند که این کس کیست و کجاست؟ و چگونه می آید که کاملش کند و چگونه کاملش می کند؟!
تا آنروز که مظلومانه و مچاله در ردیف پشتی تاکسی٬ خیابان و ماشینهای اطراف را می نگریست. از پنجره مِگان کناری دو چشم درشت سیاه رنگ با سایه بانی کشیده و بلند پسرک را می نگریست. چه کسی می تواند مغناطیس قدرتمندی را که با نگاه دختر و پسر حاصل می شود نادیده گیرد؟ پسرک و آن دختر درین مغناطیس نیرومند غرق شدند. پسرک با دهانی باز و مبهوت٬ مست ِ تماشای دخترک٬ به حلوای شیرین قسمت خود که از غوره تنهاییش ساخته شده بود فکر می کرد و ازین همه بی قراریش و شکایت از سرنوشت شرمنده می شد. دخترک اما دندانهای سپید و مرتب خود را که با لبخندی زیبا و دلنشین آراسته شده بود به پسرک نشان می داد و حجب و حیا و رسوم اجتماعی را درین میدان مغناطیسی زیر پا می گذاشت که ناگهان کوهی از آهن سرد٬ با باری از خاک٬ مگانَ دخترک را به دندان گرفت و زیر آرواره هایش مچاله کرد.
میدانهای مغناطیسی تنها به قدری نیرومندند که بُراده ها را جهت دهند اما این قدرت که عشقش می نامیدند قوی ترین قدرت نبود.
و پسرک اما همچنان مات و مبهوت بود . اما این بار بهتش از قدرت سرنوشت و تقدیری بود که برایش رقم خورده بود. از تنهایی که برایش مقدر شده بود. از اینکه چگونه بازیچه تقدیر گشته بود که با قرار دادن دخترکی سر راهش٬ دلخوشش نموده بود و زمانی که پسرک سرنوشت و قدرت سرنوشت را فراموش کرده بود خود را به بی رحمانه ترین شکل ممکن نشان پسر داد.
توضیح درباره پست قبل: از نظر بنده مبارزه برای احقاق حقوق زنان به عنوان آدمی در راستای مبارزه برای احقاق حقوق مردان به عنوان آدمی است و معنای فمنیسم ندارد. ممنون از ریرای نازنین
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 22:26 توسط
|
مرد از صبح به این لحظه فکر می کرد. چشمانش سرخ ِسرخ بودند و می خواستند از حدقه بیرون بجهند. تا چند لحظه دیگر چشمه گرمای زنش سراپای وجودش رو لبریز از لذتی وافر می کرد. مرد با خود می اندیشید که باید نیاز خود را با کشیدن ناز زن برآورد. و چه کوته فکر بود!
چرا که زن نمی خواست. دوست نداشت دیگر تنش را به مردی ببخشد که تنها نیاز خود را می دید. مردی که تنها آموخته بود زن را همچون کالایی بنگرد و این چیزی فراتر از ناز زنانه بود.
مرد تَن زن را گدایی می کرد و زن تنش را نمی بخشید. مرد تحت فشار غریزه اش بود و زن تحت تسلط احساسش. مرد آموخته بود که هماغوشی را انتهای کار بداند و زن فرا گرفته بود که همه چیز باید از بعد هماغوشی آغاز شود در حالیکه هیچ وقت اینگونه نبود. کدام زنی وعده های رختخوابی شوهرش را عملی شده دیده است؟! به مرد نیاز را آموخته بودند و به زن ناز را. چه کسی مقصر بود؟
مرد زن را فاحشه ای می دانست که در ازای تنش از همسرش خواسته های رنگارنگ داشت. و زن مرد را حیوانی می دانست که بویی از آدمیت نبرده بود.
کمی دورتر چند نفری ایستاده بودند . گروهی ابله که خود را فمنیست می نامیدند درین مبارزه از زن حمایت می کردند و گروهی ابله که خود را منیست! می نامیدند مرد را تشویق می کردند. و کمی دورتر ازین هیاهوی مبارزه٬ خرد و انسانیت با گردنی آویزان و چشمانی نگران و اشکبار ٬ مایوسانه راهی برای فرار ازین دور باطل می جستند.
پ.ن: این متن برای دوران شیرین و گذرای ابتدای ازدواج نوشته نشده است.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 22:4 توسط
|
وقتی به کسی نیازی نداری همه در کنارت هستند اما زمانی که تنهایی دریغ از یک همراه.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 18:5 توسط
|
متن:
پ.ن: تعجبی نداره که متن رو نشه خوند. با زبون دل نوشته شده. میشه البته ازش رمزگشایی کرد: خسته٬خسته٬خسته
پ.پ.ن: چقدر مسافرت تو پاییز زیباست. مثل دیوونه ها زیر بارش سنگین بارون شمال میخوابی رو چمنهای خیس و فرو رفتن قطرات بارون رو تو چشات و تو بدنت حس می کنی. چقدر دوست داری زمان رو فراموش کنی. فشار زندگی رو فراموش کنی.
پ.پ.پ.ن: جوونتر که بودیم چندتا دوست بودیم. همیشه با هم. امروز وقتی کوه خودم رو تو جاده چالوس دیدم یاد اون وقتها افتادم. هرکدوم یه کوهی رو به نام خودمون زده بودیم. کوه من بلندترین نبود زیباترین نبود ولی ستبرترین بود. یادش به خیر. از اون جمع فقط من موندم. چندتایی رفتن اون دنیا و چند تایی هم رفتن اون ور دنیا. امشب چقدر دلم هواشون رو کرده.
پ.پ.پ.پ.ن: اقتصاد کشور ما روزهای حساسی رو قراره به چشم ببینه. تا اونجایی که من بو بردم ۳ طرح عمده برای اقتصاد داریم: اولی همون طرح هدفمند کردن یارانه هاست که از بس همه حرف میزنن دیگه لازم نیست منم حرف بزنم. دومین طرح آزاد کردن دلاره. الان قیمت واقعی دلار نزدیک چهار هزار تومنه. در نظر بگیرید که یارانه دلار حذف و یا هدفمند بشه. سومین طرح هم همون طرح معروف حذف سه تا صفر از جلوی ریاله. خیلی دوست دارم خوشبین باشم ولی نمیدونم چرا یاد طرح اقتصادی گورباچف میوفتم؟!
پ.پ.پ.پ.پ.ن: از همه دوستانی که میان اینجا و کامنت میذارن و به بنده حقیر لطف دارن خیلی خیلی ممنونم و شرمسارم که نمی تونم لطفشون رو جبران کنم. بله. کار رو سرم زیاد ریخته ولی این دلیل نمیشه لطف شما رو جبران نکنم. بچه ها خیلی احساس خستگی می کنم. به زور می نویسم. تا حالم خراب نباشه نمیام طرف وبلاگم. میام چند خط مزخرف می نویسم و یه کم خودمو خالی می کنم.
دوست بسیار خوبم مینا جان کولی! انصافا هر وقت نظر شما رو تو وبلاگم می بینم جون دوباره می گیرم. تا به حال از شما چیزهای زیادی یاد گرفتم. اگه با دید مجموعه ای به "مطلق" و "نسبی" نگاه کنیم به حرف شما میرسیم که آیا میشه و ذرسته که مطلق و نسبی رو جلوی هم قرار بدیم؟ دارم بهش فکر می کنم. حتی فکر میکنم این دو مفهوم در جاهایی "مشترکند"
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 22:59 توسط
|
وقتی پا بدین دنیا گذاشتم چنان بود که خدایی بر زمین متولد گشته است. اما پدر و مادرم مرا خدا نمی دانستند آنها در وجود من سوشیانت را جستجو می کردند٬سوشیانتی که آمده است تا زندگی همه را بهبود بخشد. آنها کودک خود را منجی و نجات دهنده می پنداشتند. اما مادر بزرگم مرا کسی می دانست که آمده تا فامیل را سر و سامان ببخشد. من آینه ای بودم که هرکس خواسته هایش را در من می جست.
وقتی به مدرسه رفتم با اجتماعی از سوشیانتهای خانواده های دیگر آشنا شدم. همه چشم امید پدران و مادران. در عین نابرابری با هم٬ چقدر تعداد ما زیاد بود. در آنجا بود که متوجه شدم این سوشیانتها با هم متفاوتند و برخی سوشیانت ترند. بر آن شدم که سوشیانت ناکام نباشم و تا می توانم شایستگی سوشیانتی را از دست ندهم. مایی که قرار بود زتدگانی همه را بهبود بخشیم٬مایی که قرار بود پیام آور رفاقت باشیم٬ اکنون رقابت می آموختیم تا مانند همه نباشیم. اگر به سان دیگران می بودیم دیگر سوشیانت نبودیم.
بزرگتر که شدم آموختم بزرگترین ویژگی آدمی همانا انعطاف پذیریش است. آموختم زندگی از قله هایی ساخته شده که در کنارش دره هایی است ژرف و اینگونه بود که اسپینوزای وجودم را کشتم. آموختم انسان حیوانی است پیشرفته و البته جایز الخطا. آموختم خودم باشم. آموختم اگر تکالیفم را مطابق انتظارات انجام دهم چونان سگی که به استخوانی دلخوش است من نیز به مقام و موقعیتی می رسم. و آموختم زن را. این شیرین ترین گناه را. آی ای زنی که تو را شکار می کنم چگونه صیدی هستی که مرا شکار کرده ای؟ آی ای زنی که تو را وابسته ام می سازم چگونه ای که من وابسته ات می شوم؟ آی ای زنی که پرچم خود را در ستیغ دلت می افرازم چگونه ای که پرچمت در ستیغ دل من افراشته شده است؟ آی ای زنی که تو را می فهمم چگونه است که نمی فهممت؟و....
هر چه من سالخورده تر درماندگیم بیشتر و سوشیانتی ناقص تر. گذشت زمان نشانم داد که من هم آن نبودم که می پنداشتند و می پنداشتم. سالها خود را فریفته بودم؟ سالها خرقه دیگری به تن کرده بودم و فخر می فروختم؟ نه تنها قادر به نجات دیگران نبودم که خود محتاجی نیازمند بودم. سرگشته ای تنها و خسته. و امید به خود را گم کردم. و به سوشیانت امید بستم. آری! تنها اوست که نجاتم می دهد. دستم می گیرد. و زمانی که کودک خود را نخستین بار خفته در آغوش مامش دیدم سوشیانتم را دیدم. او. ادامه ام. راه نرفته ام. امیدم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 22:52 توسط
|
وقتی نرمی و گرمای تنش را در آغوشم احساس می کردم به یاد آوردم آن امتناع روز اول را. آن وفای به شوهرش را. آن سنگر حجب و حیایش را. تکبرش را که با آن از گوهر وجودش پاسداری می نمود.
وقتی پیکرش را تنگ فشردم و به چشمانش خیره گشتم برق شوق را دیدم. شوقی که با خشتهای غریزه و لذت بنا گشته بود. گویی آنکه در دلش می گفت: چه کسی را یارای آن است که من را از خوشی هایم دور سازد؟ آن چه رسومی اند که خواست دل من را نادید گرفته اند؟ و آموختم که این نه من که من ِ او بود که او را شکار من ساخت.
و من با خود اندیشیدم که من؟! و ناگهان بوی گند این من ٬عیشم زایل نمود و بلند شدم. چه بوی گندی می دهد این من. چقدر بدبوست این من . خواستم خود را از این من برهانم. ولی هر چه من گریزان تر من به من نزدیکتر.
راهی نبود. من به من نزدیک بود و من مشمئز از بوی گندش. برآن شدم که دگر نباشم و به افسانه خود پایان دهم. اما بوی گند من را درین نبودنم استشمام کردم.
گیج و سرگردان ازین دوگانگی. هراسان از ادامه .
من به پایان می اندیشم. پایانی که در آن من این بوی گند را نشنوم. اه. باز هم که من آمد در کار. پایان برای من است نه منی که من نیستم . آری من جاویدم با این من خودم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 22:40 توسط
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 16:24 توسط
|
One World, One Soul...... Time Pass,The River Rolls
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 16:58 توسط
|
وقتی که مغرورانه پیشنهاد دخترک را رد کردم به فردا می اندیشیدم که آنجلینا جولی انتظارم را می کشید.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:4 توسط
|