تبليغاتX
آرش کمانگیر
آرش کمانگیر

آخه بچه جون! من چی بهت بگم؟ تو که می آیی خودتو مطرح کنی و دنبال قیل و قال می گردی! تو که همه سوادت ختم میشه به چندتا جمله از "نیچه" که اونم از مجلات خانوادگی و اینا یاد گرفتی! تو که عاشق "نیچه" ای!    چون "نیچه" کتاب "چنین گفت زرتشت" رو نوشته بهش ارادت پیدا کردی یا اینکه با هم پسر خاله اید؟ تو اصلاً میدونی "نیچه" از چی حرف میزنه؟

*****

آدم بودن نوعی تاوان پس دادنه. هم توی اجتماع آدما و هم توی دستگاه آفرینش. آدم بودن زجر کشیدنه. اسارته. اصلا منظورم از آدم بودن "داشتن خصوصیات خوب اخلاقی" و این چیزا نیست. همین که ۲تا دست و ۲تا پا داری. منظورم از آدم بودن همین پوست و گوشت و خونه. من راهب نیستم و از صوفی گری و خرابات نشینی خوشم نمیاد. ولی هر چقدر بیشتر لذت ببرید از این دنیا بیشتر توی مرداب دنیا غرق میشید.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 توسط  |
 

برای آنکه زنی همچنان برایت الهه بماند رهایش کن که اگر به هر زنی نزدیک شوی تَرَکها و شکافها بر او خواهی دید...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم بهمن 1388 توسط  |
 

دادائیسم درون تخم محصور است و سوررئالیسم شفیره ای است زندانی درون پیله و دادائیسم حاصل پروانه ای است زندانی در چرخهء غذایی...

نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم بهمن 1388 توسط  |

یکی از خطرناک ترین دامهای پیش روی آدمی تعلق و وابستگیه. اونم وابستگی به مجازیات و چرندیات. با این مقدمه می خوام تو این پست بگم که چرا وبلاگم رو حذف کردم واینکه بعد یه مدت٬ دوباره اینجا می نویسم هرچند که از نظر خیلی ها تو دنیای مجازی این توضیحات ضرورتی نداره(!)

حذف کردن وبلاگ از نظر من یه نوع مرگ و یا شاید بشه گفت خودکشی مجازی بود و  همیشه دوست داشتم این حالت مرگ خودخواسته و حس بعد اون مرگ رو بفهمم. البته این قضایا رو با افسردگی و اینا اشتباه نگیرید. نه.  من حالت افسردگی نداشتم و ندارم. ولی خیلی دوست داشتم و دوست دارم مرگ خودخواسته رو تجربه می کردم . از نظر من تحمل جبر زندگی و رنج بردن از زندگی که -محدوده اختیارمون در اون ناچیزه- تنها به خاطر ترس از مرگ و آنچه که بعد مرگ قراره به سرمون بیاد نمی تونه منطقی باشه. سرگرم شدن به لذتهایی که واقعا" لذت نیستند و در واقع باجیه که روزگار به ما میده تا روز به روز بیشتر از پیش در چنگال عذابمون بکشه برام اصلا جالب نیستند و نبودند. ماها این همه پستی و عذاب انسان بودن رو به خاطر این لذتهای بیخود تحمل می کنیم تا نمیریم در حالیکه بعد از پایان تاریخ مصرفمون راحت ما رو می میرونن.   

مساله بعدی خود وبلاگ بود. وبلاگ مثل یه مرداب می مونه که آدمو به خیلی از چیزها مقید می کنه. اینکه افکار و تجربیاتت که احیانا" در یه زمینه خاص بوده افسارشو به گردنت بندازه و تو ابلهانه و خودخواهانه ازین افکار کوتاهت لذت ببری. ممکنه بعد یه مدتی تو رو نماینده یه سبک خاص فکری بدونن. در حالی که تو اصلا نمیخوای محدود به سبکی خاص بشی و داغ ایده آلیسم٬رئالیسم٬سورئالیسم و هرچیز دیگه رو روی پیشانیت داشته باشی.

روی همین چیزها بود که تصمیم گرفتم وبلاگم و کلیه خاطرات همراه اون٬ اون حجم از گذشته هام که صرف فکر و مطالعه شده بود رو تنها با فشار کلیدی حذف کنم. که بفهمم حذف شدن چه آسونه. مردن چه راحته. البته اینو هم بگم بعضی از کامنتهایی که دوستان عزیزم برام گذاشتن واقعا برام دردآور و سوزناک بود. و چرا برگشتم؟ به مرور خواهم گفت

پ.ن: ضمنا" از رفتن فکرها و اندیشه هایی چون "زن سان" و ... خوشحال نیستم !

 

نوشته شده در تاريخ جمعه نهم بهمن 1388 توسط  |
سالها گذشت و کسی ندانست که چرا باید سالها بگذرد؟!!
نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم بهمن 1388 توسط  |
قالب وبلاگ